مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

144

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قوت القلوب بود . خادمان پيش رفته ، زمين آستان بوسه دادند و گفتند : خليفه را زندگانى دراز باد كه قوت القلوب از طعام ، گلوگير گشته ، بمرد . خليفه گفت : اى غلامك شوم ، خداى تعالى ترا بشارت خير ندهد . پس از آن برخاسته ، بقصر درآمد و از هركس كه در قصر بود ، خبر مرگ قوت القلوب را بشنيد و از خبر قوت القلوب جويان شد . او را بسر قبر مزور آورده ، قبر را بر وى بنمودند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه را بر سر قبر مزور آوردند . چون چشمش بر آن قبر افتاد ، فريادى برآورده ، بگريست و اين دو بيت برخواند : شايد كه چشم چشمه بگريد بهاىهاى * بر بوستان كه سرو بلند از ميان برفت بالابلند كرد درخت بلند ناز * ناگه بحسرت از نظر باغبان برفت پس از آن محزون و ملول برخاست ، و اما سيدهء زبيده چون ديد كه خليفه ، مرگ قوت القلوب را باور كرده ، در حال ، قوت القلوب را حاضر آورده ، در صندوقش بنهاد و با خادم گفت : به زودى اين صندوق را ببازار برده ، به فروش . و لكن با مشترى شرط كن كه سر او را نگشوده شرى كند . چون صندوق بفروشى ، قيمت او را بتصدق ده . خادم ، صندوق برداشته ، بيرون رفت . ايشان را كار بدينجا رسيد . اما خليفه صياد چون شب را بروز آورد ، با خود گفت : امروز مرا شغلى به از آن نيست كه بسوى خواجه صندل كه ماهى از من خريده ، بروم . كه او به من وعده كرده كه در دار الخلافه بنزد او شوم . پس خليفه صياد از خانه خود بدر آمده ، بسوى دار الخلافه روان شد . چون بقصر خليفه برسيد ، مملوكان و بندگان و خادمان را ديد كه پارهء نشسته و بعضى ايستاده‌اند . چشم بر ايشان دوخته ، بدقت